تبليغاتX
سرزمین کلمات من

تا بهار!

هر روز سری به صندوق  نامه هایش می زد.

 

ایمیلهایش را چک می کرد، و ناامید نگاهی به offline هایش می انداخت، اما خبری از او نبود.

 

ایمیل ها و message های قبلی را دوباره می خواند و با همه حروف آنها می گریست. از پشت شبنم چشمهایش، حروف کلمه و کلمات جمله می شدند و پایان.

 

اگرچه هر روز این کار تکراری را انجام می داد، اما هر بار برایش تازگی داشت.

 

   - شاید بهتر باشد به جای این همه انتظار ازش متنفر باشم.

 

ولی باز هم می دید، امید به ندانستن یک پایان بهتر از خود پایان است.

 

 -  حالا من کجا دنبالت بگردم؟ از کی نشو نیت  رو بگیرم.

 

 و دوباره حق حق گریه.

 

دیگه این کار تکراری شده بود. خیلی هم تکراری. حتی گلهای خونه هم دیگه با گریه های ساناز  پژمرده نمی شدند چون به این کارش عادت کرده بودند و می دونستند تا چند ساعت دیگه حالش بهتر می شه و امید تازه ای پیدا می کنه و یه بهونه برای انتظار و شاید هم یک نشونه.

 

این کار ماها طول کشید و درگیری صبر و خستگی، امید و ناامیدی و عشق و نفرت هر روز ادامه داشت و اگرچه همیشه صبر، عشق و امید پیروز می شدند اما ظاهرا خیلی زمان رو برای یک بازی نافرجام صرف کرده بود، به همین خاطر مصمم شد که با اومدن بهار زندگی جدیدی رو شروع کنه و نفرت و بی اعتمادی رو جایگزین انتظار کنه تا شاید احساساتش راه خودشون رو بکشند و برن.

 

می گن فصل قاصدکها که برسه، باد نامه ها رو بین قاصدکها پخش می کنه و پیغامها رو به صاحبانشون می رسونه.

 

در مورد ساناز هم همینطور بود. اون نامه خودش را در یافت کرد. نامه ای که  شاید بتواند  یک پایان خوب برای یک انتظار بی پایان باشد.

 

نامه ای به این شکل:

 

فرستنده: او

 

گیرنده: ساناز

 

درون پاکت

 

یک شاخه گل + یک نامه صورتی رنگ

 

درون نامه؛

 

                            

 

درست که نگاه می کنم، می بینم بدون تو بسیار خشنود بوده ام.

 

وای از آن روز که دوباره بخواهی این رابطه را شروع کنی.

 

سیاهی رابطه ما پایانی ندارد.

 

تو بد ترین حادثه در تمام عمرم بوده ای.

 

تنها ماندن برای هر دو ما بهتر است.

 

دوباره مخواه که با هم باشیم.

 

این جملات را با نفرت برایت می نویسم.

 

رهایی از دام تو برایم بهتر است،

 

مرا یادو تورا خاطر فراموش.

 

                                              تا بهار

 

 

 

 

 

پینوشت: اگر می خواهی حقیقت را بدانی، حروف اول جمله ها را به هم بچسبان. و کلمه "می آیم" را به آخر نامه.



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت توسط سولماز تقدیمی |

معنای برابری را می دانم!

برابری = نابرابری است.


فمینیسم به دنبال برابری مردان و زنان است.


مردان با زنان برابرند ( با یک نیشخند مردانه و چشمکی ریاکارانه).


نابرابری نسبت به برابری نشاندار است چون یک نا بیشتر دارد.


مردان نسبت به زنان نشاندارند چون یک سهم ارث بیشتر می برند.


مرد با زن برابر است.


شوهر نسبت به زن نشاندار است چون حتما باید متاهل باشد تا شوهر شود، اما زن بدون ازدواج هم زن است.


ما همه با هم برابریم اما مردان برابرترند.


ملای محلمان می گوید. خلقت مرد با زن فرق می کند، پس این دو برابر نیستند.


"جامعه حمایت از زنان" می گوید حقوق زن با مرد برابر است.


مردان "جامعه حمایت از مرد" ندارند.


مردان خود حمایت شده اند.


در قرن بیست و یکم همه می دانند که زن با مرد برابر است.


زهرا زن مستاجرمان با چشمان ورم کرده و سیاه می گوید از "پله ها" افتاده ام.


 و من می دانم که زنان با مردان برابرند.


 به او می گویم چرا از پله های خانه تان شکایت نمی کنی که هر هفته چشمهای تو را سیاه می کند، می گوید بچه هامو چیکار کنم. مادرم می گوید؛ دل کندن از اولاد سخت است حتی اگر به خاطر آنها مجبور شوی با یک تمساح زندگی کنی.


سحر دوست کودکیم که در پانزده سالگی در مسابقات عکاسی رتبه اول را آورد. در شانزده سالگی وارد دانشگاه شد و با معدل نوزده از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد می گوید تو عشق مادری و علاقه به همسر را با مسایل فمینیستی قاطی می کنی، ولی من می دانم که همسرش در کنار زنان زیبای دیگر می داند که مرد با زن برابر است.


جامعه حمایت از زنان می کوشد تا برابری زن با مرد را ثابت کند.


شمیم باید روزی ده ساعت در یک شرکت خصوصی کار کند تا پابه پای همسر خود در حل مسایل مالی همراه باشد. شوهر او معتقد است که زن با مرد برابر است، اما گاهی مردان برابرترند. پس امورات مالی مربوط به زن هم می شود. می گوید چه کسی گفته زن باید فقط در خانه بماند. حضور زن در اجتماع لازم است. اما گاهی استثنا هم وجود دارد.


ساناز هفته ای یک روز در دفتر مجله زنان کار می کند، همسرش می گوید ظرفها را شسته ای، به تکالیف مدرسه بهناز رسیده ای. ساناز خوب می داند که معنای "کار زن در اجتماع باید با توافق همسر باشد" یعنی چه.


من می دانم زنان و مردان برابرند اما نمی دانم چرا می خواهند که ثابت کنند که برابرند. مگر کتک خوردن زن از شوهرش، کار کردن زن با اجازه همسر و حضانت فرزند به عهده شوهر بودن، حق انتخاب بیشتر پسران در ازدواج، خارج از کشور رفتن زن با اجازه مرد و ...... مگر همه اینها جزء برابری نیست.


 عاطفه! مگه نگفتم برای فردا لباسم و اتو کن.

در ضمن برای فردا یه غذای خوب بزار، یه سری مهمون دارم.



+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت توسط سولماز تقدیمی |

دغدغه جعبه ای من!


یکی بود یکی نبود.

یه سرزمینی بود مثل بهشت، همه در صلح و صفا و شادی باهم زندگی می کردند. پادشاه این سرزمین کسی بود به نام "هونام". این پادشاه هم خیلی مهربان بود هم خیلی بخشنده، اما به وقتش خیلی خشمگین و سخت گیر هم می شد. همه موجودات این سرزمین خوب می دانستند که هونام نباید عصبانی بشه. به خاطر همین هر چی هونام می گفت اونا انجام می دادند. در عوض پادشاه هم همه جور رفاهی برای افراد سرزمینش فراهم می کرد. کار هونام توی سرزمینش سازندگی بود. نه ساختمان سازی بلکه اختراع کردن چیزهای جدید. هونام تمام وقتش رو توی اتاق طراحی خودش به سر می برد. یه چیزی خلق می کرد و به دستیارهاش دستور می داد که از اون نگهداری کنند و نزارن که اختراع هونام خراب بشه.


تا اینکه یک روز....


هونام بالاخره اون چیزی رو که همیشه دوست داشت بسازه رو ساخت. یه موجود عجیب و غریب. که یه چیزی بود شبیه روبات با سیستم منحصر به فرد کامپوتری! جنس اصلی اش از خاک بود ولی با ترکیبات خاصی درست شده بود، که هم حرف می زد هم می دید، هم راه می رفت و  هم... فکر می کرد!!


خلاصه این موجود عجیب خیلی عجیب بود.


هونام از اختراع خودش غرق در خوشحالی بود. دستور داد هفت شبانه روز توی سرزمین سورو سات جشن برپا باشه. همه موجوات این سرزمین هم به خاطر هونام تظاهر به خوشحالی می کردند ولی راستش ته دلشون از این موجود عجیب و غریب می ترسیدند.


هونام هر روز به اختراع جدیدش سر میزد تا چیزی کم و کسر نداشته باشه و تقریبا عاشق این اختراع شده بود. با این حال، او هم  توی دلش از یه چیزی هراس داشت؛ اینکه موقع ساختن این موجود هونام سیستمی رو کار گذاشته بود که می ترسید یه روز به ضررش بشه، سیستم قدرتهای نامحدود: مثلا قدرت فکر، قدرت طمع، قدرت فساد، هنر و زیبایی و خیلی چیزهای دیگه...


مدتها فکر کرد چیکار کنم که این موجود یه روز توی سرزمین من اختلاف ایجاد نکنه و نظم این سرزمین بهم نخوره؟ تا اینکه علیرغم میل اولیه اش، مجبور شد برای این موجود محدودیت ایجاد کنه و کنترل نهایی رو دست خودش داشته باشه. این شد که برای این موجود یه قفس ساخت! یه چیزی شبیه جعبه. یه چیزی که این موجود بتونه توش حرکت کنه، نفس بکشه و ببینه و حتی خودش اختراع کنه ولی... تا وقتی که هونام اجازه نداده، نتونه از این جعبه بیاد بیرون.


از اون طرف، این موجود عجیب وغریب، وقتی رفت تو جعبه، اولش خیلی موضوع رو جدی نگرفت، با خودش فکر می کرد، اینقدر نیرومنده که می تونه ازش بیاد بیرون ولی الان از اون موقع ملیونها سال می گذره و این موجود با قدرتش به خیلی چیزها رسیده فقط نتونسته در این جعبه رو باز کنه. بیچاره گاهی اوقات توی این جعبه می شینه با خودش تنهایی حرف می زنه ، بعضی وقتها با جعبه های دیگه درد و دل می کنه و زمان رو یه جوری می گذرونه  اما در این جعبه ها باز کرده نیمشه که نمیشه.


همه جعبه ها هر روز و شب از هونام می خوان که در جعبه ها باز بشه اما هونام سر حرف خوش هست و می گه تا افسار قدرتهای خودتون رو به دست نگرفتید و من مطمئن نشدم، بیرون نمیاید. میگه من شما رو زندونی نکردم شما خودتون موجب شدید.

 یاد اون روزهایی بخیر که هونام مهربون بود و ...


من خودم تو یکی از اون جعبه ها هستم، از پدرم شنیدم که چه جوری رفته تو جعبه اونم از پدرش شنیده و اونم از پدرش و اونم از پدرش و اونم از پدرش....


خیلی وقتها این جعبه برام کوچیک می شه. حوصلم توش سر می ره. هر چی سر خودمو روزا با نوشتن و مطالعه کردن در مورد راز باز کردن جعبه می گذرونم و شبها تو فکرش تا نیمه های شب بیدار می مونم، بازم به جایی نمی رسم. اینه که با امروز می شه بیست و هشت سال و ده ما و پانزده روز که من اسیرم.


چند روز پیش رفتم پیش آقای جعبه ای که دکتر بود گفت سقف جعبم نشت کرده باید تعمیر بشه. همین هفته پیش کلی پول برای یکی از پیچهایی که هرز رفته بود خرج کردم، اصلا دیگه کلافه شدم. خلاصه از این نوع گرفتاریها هم کم نیست. حالا می خوام یه ایمیل بزنم به هونام. بگم بابا یه خبری، چیزی هم از ما بگیر. مگه ما گفتیم ما رو بسازی. چند ساله هی داری جعبه می سازی و انبار می کنی. اما ظاهراً سرور مرکزی ایمیل ها رو فیلتر می کنه و ممکنه بدست نرسه، از طرفی، یکی از نگهبانهای جعبه می گفت اگه هونام رو عصبانی کنید محکومیتتون بیشتر می شه. بهش گفتم  پس بگو چیکار کنیم کمتر بشه؟ نگاهی از سر ترحم انداخت و گفت متاسفم، هونام هو هو نام دچار بیماری کمرنگی شده، فقط هم اونه که رمز جعبه ها رو داره و اگه می خواید نجات پیدا کنید باید یاد هونام رو از خاطر نبرید. شما جعبه ها هر چقدر از یادش غافل بشید اون کمرنگتر می شه و شما رو از یاد می بره.


ای وای تو چه گرفتاری گیر افتادیم!! تو رو خدا بیایید یه فکری بکینم. پیشنهاد می دم هرکی می خواد بیاد تو مجمع" یاد هونام" کمک کنه، عقلمون رو رو هم بزاریم و یه فکر کنیم. شاید بشه نقشه ای کشید که دوباره مثل گذشته هونام به ما فکر کنه و دیگه از یادمون نره. راستش می ترسم... می ترسم ما کاری نکنیم و هی زمان بگذره و اون کمرنگتر و کمرنگتر بشه.... اما... یه چیزی خیلی اذیتم می کنه، آخه میگن ما اصلاً نمی تونیم اونو ببینیم و هونام فقط تو اعتقادات ما جا داره! اعتقادات جعبه ای هم که ..... خدا به دادمون برسه...

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت توسط سولماز تقدیمی |

زندگی را خیال کن!

هر روز، زندگی در "خیال" را شروع می کنیم: من عاشق می شوم و خیال می کنم. تو تنها می شوی و خیال می کنی. مادرم پیر می شود و در خیالش جوانی می کند. او نیز هم.

میز صبحانه را جمع می کند. می خندد و با لبهای بسته می گوید: یه چایی دیگه می خوری؟

جواب را خودش می داند، هر بار می تواند یک جور باشد.

"پرستو" کارهای خانه اش را می کند.

او روزنامه می خواند یا لباس می پوشد،  توی رختخوابش خوابیده است، در بانک است یا...
در یخچال را باز می کند، خیره به درون یخچال، شماره محل کار همسرش را می گیرد،

صدای بوق انتظار....

او را در آغوش می گیرد، خنده های بی صدا، در آغوش گرم او...

- الو ... پرستو صدات نمی یاد، الو الو..

- سلام، می خواستم بگم، سر راهت میوه بخر. من خودم نون می خرم.

قدمهایشان با هم می آیند و می روند. دو جای پا بر زمین می ماند اما صدای چهار قدم تکرار می شود.

پرستو فکر می کند شاید از اینکه هر روز کارهای خانه را با من انجام دهد یا با من در صف نانوایی بایستد خسته شود. باید برنامه را عوض کرد. مثلا با هم به مهمانی برویم، در پارک قدم بزنیم یا او برایم گیتار بزند و من در هر نت هایش گم شوم، عاشقش شوم یا...

در راه برگشت  به خانه، در مهمانی شلوغی هستند. اما فقط او هست و پرستو. لبخندهای ریسه ای، نور و رقص، بوسه های دزدکی...

باید پنجره ها را تمیز کند.

غذای بچه ها را درست کند.

یک هفته است که قبضهای آب و گاز را حساب نکرده است.

- مامان چرا گریه می کنی؟

- نه عزیزم پیاز خرد می کردم

       و انگشت بریده اش را می بندد.


+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت توسط سولماز تقدیمی |

نامش را دوست ندارد!

کودک بی نام است.  پدر و مادر به نام او عادت کرده اند. " آذر" نامش را دوست ندارد.
او سبد حروف الفبایش را برمیدارد، گوشه ای می نشیند تا با آنها برای خود نامی بسازد.
نامی زیبا، پر غرور و جذاب.
نامی که او را زیباتر کند. نامی که تحسین مردمان را برانگیزد.
حرف سین را دوست دارم. س + ا+ ن + ز = ساناز. با ساناز مثل "گل" می شوم.
-
ساناز، مادر درساتو خوندی؟!
نه؛ شاید:
س + و + گ + ل = سوگل.
سوگل سعادت.

می گویند نام هر کس سرنوشت او را می سازد.
شاید با انوشا "خوشحالی" را به سرنوشتم راه دهم ، یا با آیناز همسایه "ماه" شوم.
اصلا چرا نامی جدید نسازم تا تاریخ جدیدی را در سرنوشتم نقش بزند، مثلا چه عیبی داشت اگر نامم "ساشل" بود؟!
Lبه مادر می گویم به من بگویید" ترانه"، با خنده می گوید، موسیقی دخترم!!
پدر در راهروی بیمارستان قدم می زند تا صدای قدمهایش با ترانه ضربان قلبش همگام شود.
آقای سعادت تبریک می گم؛ بچه تون دختره.
کودک بی نام است.
ارغوان
          
نسترن
                    
نیایش
                          
شیفته ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت توسط سولماز تقدیمی |